شعر

شيشه ي عطر

شيشه ي عطر  

بگذار كه اين باغ درش گم شده باشد
گل هاي ترش برگ و برش گم شده باشد


جز چشم به راهي به چه دل خوش كند اين باغ
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد


باغ شب من كاش درش بسته بماند
اي كاش كليد سحرش گم شده باشد


بي اختر و ماه است دلم مثل كسي كه
صندوقچه ي سيم و زرش گم شده باشد


شب تيره و تار است و بلا ديده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد


چاهي است همه ناله و دشتي است همه گرگ
خواب پدري كه پسرش گم شده باشد


آن روز تو را يافتم افتاده و تنها
در هيبت نخلي كه سرش گم شده باشد


پيچيده شميمت همه جا اي تن بي سر
چون شيشه ي عطري كه درش گم شده باشد....


سعيد بيابانكي

ادامهـ مطل