شعر

شايد.. اين بار شد وجدان خواب آلوده ت بيدار!

تفنگت را زمين بگذار
كه من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز زبان دل، دلي لبريز از مهر تو،
اي با دوستي دشمن!


فريدون مشيري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۵۱ | مدير سايت
،