شعر

تنديس...



اي قامت بلند مقدس
جاودان
 اي مرمر سپيد
 اي پاكي مجرد پنهان
 در انجماد سنگ
من عابدانه دردل محراب سرد شب
 بدرود با خداي كهن گفتم
 هرگز كسي نگفته سپاس تو
اين گونه صادقانه كه منگفتم
 ديگر مرا
 با اين عذاب دوزخيت مگذار
 مهر سكوت را
 زين سنگواره لب سرد سنگيت بردار
 از اين نگاه سرد
 با چشمهاي سنگي تو
 دلگير مي شوم
 اي آفريده من
آري تو جاودانه جواني
 من پير مي شوم
در اين شبان تيره و تار اينك
 اي مرمر بلند سپيد
تنديس دستپرور من
 پرداختم تو را
با اين شگرف تيشه انديشه
 در طول ساليان كه چه بر من رفت
 باواژه هاي ناب
 در معبد خيالي خود ساختم تو را
 اما اي آفريده من
 نه
 اي خود تو آفريده مرا اينك
با من چه مي كني ؟


حميد مصدق