شعر

اشكي در گذرگاه تاريخ


از همان روزيكه دست قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزيكه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميّت مُرد!
گرچه آدم زنده بود!

از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميّت مرده بود!

بعد دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم، گذشت
اي دريغ، آدميّت برنگشت!

قرن ما، روزگار مرگ انسانيّت است
سينه ي ما ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي، پاكي، مروت... ابلهي ست!
صحبت از موسي و عيسي و محمد.... نابجاست!

من از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير؛
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
واندرين ايام، زهرم در پياله ي اشك و خونم سبوست
فريدون مشيري<