شعر

محو ياريم و ارزو باقيست




موج گل بي تو خار را ماند
صبح ، شبهاي تار را ماند

بي فسون نشاط خون شده ام
نشئه من خمار را ماند

چشم آيينه از تماشايش
نسخه نوبهار راماند

زندگاني و گير ودار نفس
عرصه كار زار را ماند

گل شبنم فروش اين گلشن
سينه داعدار را ماند

دود اهم ز جوش داغ جگر
نگهت لاله زار را ماند

تا نظر باز كرده اي  هيچ است
عمر برق شرار را ماند

مژه وا كردني نمي ارزد
همه عالم غبار را ماند

محو ياريم و ارزو باقيست
وصل ما انتظارا ماند

بي تو اغوش گريه الودم
زخم خون در كنار را ماند

سايه را نيست افت سيلاب
خاكساري حصار را ماند

نسخه صد چمن زديم به هم
نيست رنگي كه يار را ماند

مژه خون فشان بيدل ما
رگ ابر بهار را ماند

(بيد دهلوي)