شعر

دريايِ بي كران!

 الهي! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش،‏
در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش،‏
در دريايي نشستم كه آن را كران نيست.‏
به جان من، دردي است كه آن را درمان نيست،‏
ديده من بر چيزي آيد كه وصف آن بر زبان نيست!‏



خواجه عبدالله انصاري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۲۹