شعر

چند گويم من از جدايي ها ...!



هان چه حاصل از آشنايي ها؟
گر پس از آن بود جدايي ها
من و با تو، چه مهرباني ها
تو و با من، چه بي وفايي ها
من و از عشق راز پوشيدن
تو و با عشوه خودنمايي ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
 آتش اين سخن سرايي ها
چشم شوخ تو طرفه تفسيري ست
 كارا به بي حيايي ها
مهر روي تو، جلوه كرد و دميد
 در شب تيره روشنايي ها
گفته بودم كه دل به كس ندهم
تو ربودي به دلربايي ها
 چون در ايينه روي خود نگري
 مي شوي گرم خودستايي ها
موي ما هر دو شد سپيد و هنوز
تويي و عاشق آزمايي ها
 شور عشقت شراب شيرين بود
اي خوشا شور آشنايي ها


حميد مصدق


ادامهـ مطلبـ