شعر

چهره‌ي رويا


نه

غربت تصور واژه‌هاي من نيست
غربت جاي خالي توست

در خيال شعري
كه دست به هرچه مي‌سايد

تويي ..نبودني
كه مثل عمر

بر چهره‌ي رويا ترك مي‌خورد
و دست‌هايش را مي‌لرزاند
وقتي اميد مثل عطر نيلوفر
در مرداب فرو مي‌رود

غربت، آرزوي صدا كردن نام توست
با همان لحن  روز نخست

تو نيستي
و غربت، سرگيجه‌ي رنگ هاي روشني‌ست
كه هر روز
دور از آفتاب تو
با روياي رنگين‌كمان
در ابرهاي تيره گم مي‌شوند


ماندانا زنديان