شعر

بس كه ريزد ز مژه اشك به كاشانه ي ما*


ريزم ز مژه كوكب بي ماه رخت شـبها
تاريك شبي دارم با ايـنـهـمـه كـوكـبها

چون از دل گرم من بگذشت خدنـگ تو
از بوسه پيكانش شد آبــــلــه ام لــبـــها

از بسكه گرفتاران مردند به كـــــوي تو
بادش همه جان باشد خاكش همه قالبها

از تاب و تب هجران گفتم سخن وصلت
بود اين هذيان آري خاصـــيت آن تبها

جامي

* عنوان از نقي كمره اي
قبلا دوستِ خوبم نجوا نيز در اين پست آورده است.


ادامهـ مطلبـ