شعر

اسير..


كسي در انتظار او نبود
 دلي براي او نمي تپيد
 نگاه هيچ كس به خودش دلي به روي او نمي نشست
هراس خورده بود و مات
درون حلقه نگاههاي ناشناس بي پناه
 هواي سرد سوز مي خليد
و پاره هاي جامه اش به جان او
و دشنه اي نهفته مي بريد
 تكه تكه از توان او
هنوز نارسيده كال بود
 جوانكي هنوز خردسال بود
به او نگاه مي كنم
 به من نگاه مي كند
 و هر دو آه مي كشيم
چه دشمني ميان ما است؟
عدوي راستين ما
همان يگانه غول سود و زر در كمين توده هاست
اسير بي نوا برادري غريب مانده و گم است
 رها و بسته هر چه هست
يكي ز خيل بي شمار مردم است


سياوش كسرايي


پ.ن: دلمان خوش است اين شبها و روزها كه خبر آزادي بشنويم ...شب قدر است براي آزادي تمام اسراي در بند جور وظلمت دعا كنيم...

اينجا و اينجا لينكهاي مفيدي ميتوان يافت ...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۰۴ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 2258
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268862

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان