شعر

«گر بگويند مرا با تو سر و كاري نيست .. در و ديوار گواهي بدهد كاري هست» *



جگري شعله شد و سوخت و خاكستر شد
شمع خاموش شد از باد و گلي پرپر شد
بازهم زهر نشست و بدني گشت كبود
باز ياسي به زمين ريخت و نيلوفرشد
مو سفيدي به زمين خوردو به او خنديدند
پيرمردي ز نفس ماند كماني تر شد
خانه سوخته را بار دگر سوزاندند
باز تكرار غم آتش و دود و درشد
همه بر مركب و من در پي شان روي زمين
بين اين آه فقط نا له ي من مادر شد
دست من بسته و از داغ غمت افتادم
ياد دستت كه به دنبال علي پرپر شد
ياد دستان يتيمي كه به اميد پدر
بين زنجير ترك خورد و كمي لاغر شد
گوشواره،گل سر رفت ز يادش اما
در عوض روضه ي او غارت انگشتر شد


حسين بوسر


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۴۴ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 1640
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268244

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان