شعر

من اينجا بس دلم تنگ است

 بسان  رهنورداني  كه در افسانه ها گويند

گرفته كولبار  زاد  ره بر دوش

  فشرده چوبدست  خيزران در مشت

 گهي پر گوي  و گه خاموش

در آن  مهگون  فضاي  خلوت افسانگيشان راه مي پويند

ما هم   راه خود  را مي كنيم  آغاز

سه ره پيداست

 نوشته  بر سر هر يك  به سنگ اندر

حديثي  كه ش  نمي خواني  بر آن ديگر

 نخستين  : راه نوش و راحت و شادي

 به ننگ  آغشته ،  اما رو به شهر و باغ و آبادي

 دوديگر :  راه، نميش  ننگ ، نيمش  نام

اگر سر بر كني  غوغا ، و گر دم  در كشي  آرام

سه ديگر :  راه بي برگشت ،  بي فرجام

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۱۳ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 3674
بازديد ديروز : 2549
بازديد كل : 255768

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان