شعر

برگ پاييزم من و در اضطرابِ افتادن...‏

انار نيستم كه؛
برسم به دست‌هاي تو...
برگ‌م،
پُر از اضطرابِ افتادن!

محمد مهدوي‏ اشرف


پ.ن: البته تصوير من رو ياد يه كارتون قديمي ميندازه كه توش، دختركي بيمار و نااميد حضور داشت كه نقاشي براي زنده كردن اميد دخترك، جانش رو فدا ميكنه...
نقاش تو يه شب طوفاني، روي ديواري كه به پنجره اتاق دخترك باز ميشد، برگي رو نقاشي ميكنه كه صبح فردا، دخترك از ديدنش و تصور اينكه اون برگ تو از اون طوفان وحشتناك در امان مونده و نيافتاده، اميدش رو باز مي يابه، هرچند نقاش...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۴۵ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 107
بازديد ديروز : 2435
بازديد كل : 269146

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان