شعر

من؛ خالي از عاطفه و خشم

من؛
خالي از عاطفه و خشم
خالي از خويشي و غربت
گيج و مبهوت
بين بودن و نبودن
عشق؛
آخرين همسفر من
مثل تو منو رها كرد
حالا دستام مونده و تنهايي مــن
اي دريغ از من، كه بي‏خود مثل تو
گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن
اي دريغ از تو، كه مثل عكس عشق
هنوزم داد مي زني تو آينه ي من
وااااي،
گريه مون هيچ، خنده مون هيچ
باخته و برنده مون هيـــچ
تنها آغوش تو مونده، غير از اون هيچ
اي، اي مثل من تك و تنها!
دستامو بگير كه عمر رفت
همه چي تويي، زمين و آسمون هيچ
در تو مي بينم، همه بود و نبود
بيا پر كن منو اي خورشيد دلسرد
بي تو مي‏ميرم، مثل قلب چراغ
نور تو بودي، كي منو از تو جدا كرد؟!

بشنويد با صداي