شعر

بوي پيراهن خونين كسي مي آيد...‏‏

يوسف، اي گمشده در بي سر وساماني ها!
اين غزل خواني ها، معركه گرداني ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندي
همه جمع اند، چه شهري، چه بياباني ها
 
چيزي از سوره يوسف به عزيزي نرسيد
بس كه در حق تو كردند مسلماني ها

همه در دست، ترنجي و از اين مي رنجي
كه به نام تو گرفتند چه مهماني ها

خواب ديدم كه زليخايم و عاشق شده ام
اي كه تعبير تو پايان پريشاني ها

عشق را عاقبت كار پشيماني نيست
اين چه عشقي است كه آورده پشيماني ها؟

 "اين چه شمعي است كه عالم همه پروانه اوست؟"
اين چه پروانه كه كرده است پر افشاني ها؟

 يوسف گمشده! دنباله اين قصه كجاست؟
بشنو از ني كه غريب اند نيستاني ها

 بوي پيراهن خونين كسي مي آيد
اين خبر را برسانيد به كنعاني ها

مهدي جهاندار


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۲:۳۷ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 2257
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268861

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان