شعر

بيا ره توشه برداريم .. قدم در راه بي فرجام بگذاريم!


من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست

سوي اينها و آنها نيست

به سوي پهن دشت بي خداوندي ست

كه با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند

بهل كاين آسمان پاك

چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد

كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان

پدرشان كيست ؟

و يا سود و ثمرشان چيست ؟

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بگذاريم

به سوي سرزمينهايي كه ديدارش

بسان شعله ي آتش

دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار

نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار

بيا تا راه بسپاريم

به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده

به سوي آفتاب شاد صحرايي

كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي

و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا

مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام

و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم

كه باد شرطه را آغوش بگشايند

و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام

من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم

ز سيلي زن ، ز سيلي خور

وزين تصوير بر ديوار ترسانم

درين تصوير

عدو با تازيانه ي شوم و بيرحم خشانتكار

زند ديوانه وار ، اما نه بر دريا

به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من

به زنده ي تو ، به مرده ي من

بيا اي خسته خاطر دوست !

اي مانند من دلكنده و غمگين

من اينجا بس دلم تنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي فرجام بگذاريم


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۱۱ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 2114
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268718

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان