شعر

به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي‏كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آيينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من٬ درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت-سلامي دوباره خواهم داد
مي آي ٬مي آيم مي آيم
با گيسويم: ادامه ي بوهاي زير خاك
با چشم هايم: تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم٬ مي آيم٬ مي آيم
و آستانه، پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه ي پر عشق ايستاده٬ سلامي دوباره خواهم داد...

فروغ فرخزاد

* خواستم براي 777مين پست وبلاگ، يك پست اميددار بيارم، اين شد كه قرعه به نام اين عكس و شعر خورد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۱۹ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 7
بازديد امروز : 3617
بازديد ديروز : 2549
بازديد كل : 255711

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان