شعر

تو برون خبر نداري كه چه مي‌رود ز عشقت...

متناسبند و موزون حركات دلفريبت

متوجه است با ما سخنان بي حسيبت

چو نمي‌توان صبوري ستمت كشم ضروري

مگر آدمي نباشد كه برنجد از عتيبت

اگرم تو خصم باشي نروم ز پيش تيرت

و گرم تو سيل باشي نگريزم از نشيبت

به قياس درنگنجي و به وصف درنيايي

متحيرم در اوصاف جمال و روي و زيبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهي

نه چنان كه بنده باشم همه عمر در ركيبت

عجب از كسي در اين شهر كه پارسا بماند

مگر او نديده باشد رخ پارسافريبت

تو برون خبر نداري كه چه مي‌رود ز عشقت

به درآي اگر نه آتش بزنيم در حجيبت

تو درخت خوب منظر همه ميوه‌اي وليكن

چه كنم به دست كوته كه نمي‌رسد به سيبت

تو شبي در انتظاري ننشسته‌اي چه داني

كه چه شب گذشت بر منتظران ناشكيبت

تو خود اي شب جدايي چه شبي بدين درازي

بگذر كه جان سعدي بگداخت از نهيبت

سعدي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۷:۰۵ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 9
بازديد امروز : 2063
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268667

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان