شعر

تو آمدي و كسي داشت سمتِ در ميرفت...‏

تو آمدي كه بگويي: اگر... اگر مي رفت...
تو آمدي و كسي داشت سمت در مي رفت!

تو آمدي و چنان زل زدي به پوچي من
كه داشت حوصله ي انتظار سر مي رفت!!

تو آمدي و كسي گوشه ي غزل هي با
رديف و قافيه هايي عجيب ور مي رفت

تو آمدي، كلماتي كه مرد ساخته بود
شبيه صابون از دست شعر در مي رفت

از اينكه آمده تا... بيشتر پشيمان بود
از اينكه آمده تا... هرچه بيشتر مي رفت!

اشاره كرد خدا سمت پرتگاه... ولي
به گوش من... و تو اين حرف ها مگر مي رفت!

تو آمدي كه بگويي... به گريه افتادي!
و پشت پنجره انگار يك نفر مي رفت


سيدمهدي موسوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۹:۴۳ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 234
بازديد ديروز : 2435
بازديد كل : 269273

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان