شعر

ترس...

_
ايستاده در باد
شاخه‌ي لاغر بيدي كوتاه
بر تنش جامه‌اي انباشته از پنبه و كاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سايه‌اش سرد و سياه

نه نگاهش را چشم
نه كلاهش را پشم
سايه‌ي امن كلاهش اما
لانه‌ي پير كلاغي است كه با قال و مقال
قاروقار از تهِ دل مي‌خواندَ:

 آن كه مي‌ترسد
مي‌ترسانَد!



قيصر امين پور


پ.ن: به زودي به دوستاني كه ايميلي و كامنتي تقاضاي همكاري در وبلاگ داشتند جواب خواهد داده شد...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۱:۳۰ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 3682
بازديد ديروز : 2549
بازديد كل : 255776

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان