شعر

به ظاهر زائرم اما...‏

به ظاهر زائرم اما زيارت را نمي فهمم من بيچاره لطف آشكارت را نمي فهمم تو از من بيشتر مشتاق ديداري و من حتي به دل افتادن گاه و گدارت را نمي فهمم زيارت نامه مي خوانم دلم از نور لبريز است "اگر چه گاه معناي عبارت را نمي فهمم" تو پرواز مرا در اوج مي خواهي و مي داني من از بس در قفس بودم اسارت را نمي فهمم به جاي غربت تو ازدحام صحن را ديدم غريبي آه درد بي شمارت را نمي فهمم
به هر زائر سه جا سر مي زني- دلگرمي ام اين است- زيارت نه ولي قول و قرارت را كه مي فهم 

حسين عباسپور