شعر

چه سرگردان همي ‌دارد تو را اين عقل كارافزا

در نظربازي ما بي‌خبران حيرانند

من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند

 

عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي

عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 

 

جلوه گاه رخ او ديده ي من تنها نيست

ماه و خورشيد همين آينه مي‌گردانند

 

عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

 

مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم

آه اگر خرقه ي پشمين به گرو نستانند

 

وصل خورشيد به شبپره ي اعمي نرسد

كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند

 

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ

عشقبازانِ چنين، مستحق هجرانند

 

مگرم چشم سياه تو بياموزد كار

ور نه مستوري و مستي همه كس نتوانند

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد

عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند

 

زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد

ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند

 

گر شوند آگه از انديشه ي ما مغبچگان

بعد از اين خرقه ي صوفي به گرو نستانند

 

حافظ

عنوان از اين غزل مولوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۴ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 216
بازديد ديروز : 2435
بازديد كل : 269255

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان