شعر

وقت هايي كه از كنار آن نيمكت ميگذرم...‏




هر وقت

از كنار آن نيمكت مي‏گذرم
دست هايم را توي جيب هايم فرو مي‏كنم
لب هايم را به هم مي‏فشارم
سرم را پايين مي‏اندازم و
خودم براي خودم بغض مي‏كنم
و سنگ كوچكي اگر آن اطراف بود
شوتش مي‏كنم

همه ي داستان، همين بود!*

 




محسن شرو

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۸ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 7
بازديد امروز : 3367
بازديد ديروز : 2549
بازديد كل : 255461

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان