شعر

تو را منتظرم..در اين شهر پاييز!



حرف تكراري من
گريه مال من و توست
عشق آن لحظه پيوندِ
نگاه من و توست
*
گل مصنوعي ندارد عطري
اين حقيقت را گفت
گل سرخ دل من
كه شبانه بشكفت
*
و غريبانه گذشت
از دل اينه ها
عاشقانه تركي خورد و شكست
بي صداي بي صدا
*
آه من خسته شدم
و چنان بيزارم از سراشيبي مرگ

شهر من پاييز است
و درختي بي برگ
*
راهي ميكده ام
پس چه شد آن مي ناب؟
كه مرا مست كند
بكشاند همه هستي من را در خواب
*
از تو مي پرسم باز
من كجا گم شده ام؟
بي هدف خواهم رفت
و چنين محو تماشاي توام
*
نشنيدي تو مگر
گله اي نيست ز بخت
نتوان پيوندي
شيشه اي را كه شكست
*
ايستادم لب آب

كه دلم تازه شود
و شنيدم از باد
عشق بايد كه پر آوازه شود
*
من نمي دانستم
كه سرانجام چه ايد به سرم؟
تو مرا خوب نگر
شايد اين بار ببيني كه تو را منتظرم
...


فريبا شش بلوكي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۲ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 3479
بازديد ديروز : 2549
بازديد كل : 255573

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان