شعر

دردسر، بين گذر، چند نفر، يك مادر... شده هر قافيه ام يك غزل درد آور

درد سر، بين گذر، چند نفر، يك مادر... 
شده هر قافيه ام يك غزل درد آور    

اي كه از كوچۀ شهر پدرت مي گذري 
امنيت نيست، از اين كوچه سريع تر بگذر    



ديشب از داغ شما فال گرفتم، آمد: 
دوش مي آمد و رخساره… نگويم بهتر!    

من به هر كوچۀ خاكي كه قدم بگذارم 
نا خودآگاه به ياد تو مي افتم؛ مادر    

چه شده؟! قافيه ها باز به جوش آمده اند: 
دم در، فضه خبر! مادر و در، محسن پر...
كاظم بهمني* براي روز شهادت
* اين تصوير هم مناسب حتي.
* اين شعر هم با همين تصوير.

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۵۵ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 8
بازديد امروز : 2074
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268678

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان