شعر

ترس...

_
ايستاده در باد
شاخه‌ي لاغر بيدي كوتاه
بر تنش جامه‌اي انباشته از پنبه و كاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سايه‌اش سرد و سياه

نه نگاهش را چشم
نه كلاهش را پشم
سايه‌ي امن كلاهش اما
لانه‌ي پير كلاغي است كه با قال و مقال
قاروقار از تهِ دل مي‌خواندَ:

 آن كه مي‌ترسد
مي‌ترسانَد!



قيصر امين پور


پ.ن: به زودي به دوستاني