شعر

اگر ميتوانى اثر ت را بردار و برو

مي روي
تمام كه نميشوي
تنها ميروي و من
             
به رد پايت
كه روي زندگي ام مانده
خيره مي شوم...

عباس معروفي



* فريبا وفي:
فكر مي‏كردم آدم‏ها همان‏طور كه آمده اند، مي‏روند. نمي‏دانستم كه نمي‏روند؛ مي‏مانند! ردّشان مي‏ماند، حتي اگر همه چيزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...

* نادر ابراهيمى: چه كسي مي‌تواند بگويد تمام شد و دروغ نگفته باشد؟
* گمونم خودم هم تحت تأثير ديالوگ يه فيلم، نوشته بودم:
اثر انگشت‏مون، روي زندگي كساني كه دوست‏شون داشتيم؛ ميمونه، همونجور كه اثرشون روي زندگي‏مون ميمونه...شايد
تا هميشه...
حالا شايد بتونم اضافه كنم كه احتمالا اون اثر انگشت رو زندگى خيلى از نزديكان مون ميمونه و اثر انگشت اون ها بر زندگي ما. و نه فقط اونا كه دوست داشتيم!
بعد اينكه
اين آثار بسته به نزديكى و حس مون به اون آدم ها و ميل مون به موندن يا از بين رفتن اثر، ممكنه به مرور كمرنگ و محو شه يا هيچ وقت از بين نره و مثل نقش هك شده يا داغ خورده بر پيشانى، همراه مون بمونه...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۰:۲۴ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 2416
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 269020

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان