شعر

بر من در وصل بسته مي دارد دوست

اي دوست قبولم كن وجانم بستان

مستم كن  وز هر دو جهانم بستان

 

با هر چه دلم قرارگيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

 

تو هستي من شدي ازآني همه من

من نيست شدم در تو از آنم همه تو

 

بازآ كه تا به خود نيازم بيني

بيداري شبهاي درازم بيني

 

ني ني غلطم كه خود فراق تو مرا

كي زنده رها كند كه بازم بيني

 

هر روز دلم در غم تو زارتراست

وز من دل بي رحم تو بي زارتراست

 

بگذاشتيم ،غم تو نگذاشت مرا

حقا كه غمت از تو وفادارتر است

 

برمن دروصل بسته مي دارد دوست

دل رابه عطا شكسته مي خواهد دوست

 

زين پس من و دل شكستگي بردراو

چون دوست، دل شكسته مي دارد دوست

 

خود ممكن آن نيست كه بر دادم دل

آن به كه بر سوداي توبسپارم دل

 

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه كنم بهر چي مي دارم دل

 

درعشق تو هرحيله كه كردم هيچ است

هرخون جگركه بي توخوردم هيچ است

 

از درد تو هيچ روي درمانم نيست

درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است

 

من بودم ودوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وي همه ناز

 

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه گنه حديث ما بود دراز

 

دل تنگم و ديدار تو درمان من است

بي رنگ رخت زمانه زندان من است

 

بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني

آنچه كز غم هجران تو بر جان من است

 

اي نور دل و ديده و جانم چوني

وي آرزوي هر دو جهانم چوني

 

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد من ندانم چوني

 

افغان كردم برآن فغانم مي سوخت

خامش كردم چون خامشانم مي سوخت

 

از جمله كرانها برون كرد مرا

رفتم به مياني، در ميانم مي سوخت

 

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنكنم زدوست تا جان ندهم

 

از دوست به يادگار دردي دارم

كه آن درد به صد هزار درمان ندهم

 

در عشق توام نصيحت و پند چه سود

زهرآب چشيده ام مرا قند چه سود

 

گويند مرا كه بند بر پاش نهيد

ديوانه دل است پاي بر بند چه سود

 

من ذره وخورشيد لقايي تو مرا

بيمار غمم عين دوايي تو مرا

 

بي بال و پر اندر پي تو مي پرم

من كه شده ام چو كهربايي تو مرا

 

غم را بر او گزيده مي بايد كرد

وز چاه طمع بريده مي بايد كرد

 

خون دل من ريخته مي خواهد يار

اين كار مرا به ديده مي بايد كرد

 

آبي كه از اين ديده چو خون مي ريزد

خون است بيا ببين كه چون مي ريزد

 

پيداست كه خون من چه برداشت كند

دل مي خورد و ديده برون مي ريزد

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده و شيدا بادا

 

با هوشياري غصه هر چيز خوريم

چون مست شديم هرچه بادا بادا

 

دل در غم عشق مبتلا خواهم كرد

جان را سپر تير بلا خواهم كرد

 

عمري كه نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل  قضا خواهم كرد

 

از بس كه برآورد غمت آه از من

ترسم كه شود به كام بدخواه از من

 

دردا كه زهجران تو اي جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 

تا با غم عشق تو مرا كار افتاد

بيچاره دلم در غم بسيار افتاد

 

بسيار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنين زار كه اين بار افتاد

 

سوداي تورا زمانه مي بس باشد

هرگوش تو را ترانه مي بس باشد

 

در كشتن ما چه مي زني تيغ جفا

ما را سر تازيانه اي بس باشد

 

ما كار و دكان و پيشه را سوخته ايم

شعر و غزل و دوبيتي آموخته ايم

 

در عشق كه او جان و دل وديده ماست

جان ودل وديده هر سه را سوخته ايم

 

اندر دل بي وفا غم وماتم باد

آن را كه وفا نيست زعالم كم باد

 

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جزغم ، كه هزار آفرين برغم باد

 

«مولانا»

*عكس را در شيراز، مسجد نصيرالملك گرفته ام


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۴۵ | مدير سايت
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 2264
بازديد ديروز : 7909
بازديد كل : 268868

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان