شعر

هاي باران!

چه گويم بغض مي گيرد گلويم

اگر با او نگويم با كه گويم

فرود آيد نگاه از نيمه راه

كه دست وصل كوتاه است كوتاه

نهيب باد تندي وحشت انگيز

رسد همراه باراني بلاخيز

بسختي مي خروشم: هاي باران!

چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران؟

برهنه بي پناهان را نظر كن

در اين وادي قدم آهسته تر كن

شد اين ويرانه ويرانتر چه حاصل؟

پريشان شد پريشانتر چه حاصل؟

تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك

غبار از چهرِ گلها مي كني پاك

غم دلهاي ما را شستشو كن

براي ما سعادت آرزو كن!